امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

نوروز 1394

گل پسر مامان امسال دومین نوروز زندگی شما بود. هر شروع تازه برای من کلی انرژی مثبت به همراه داره به همین خاطر عید نوروز رو دوست دارم.امسال من و بابایی بنا به دلایلی مجبور شدیم خودمون خانه تکانی کنیم   خیلی کار سختی بود اما خوب لذت بخش هم بود چون خانه و خودمون رو برای شروع سال جدید آماده می کردیم. هفته اول عید رو به دید و بازدید از اقوام سپری کردیم و هفته دوم هم خودمون رو برای یک سفر عالی آماده کردیم.قرار بود به همراه پدرجون و مادرجون عازم عتبات عالیات بشیم و من و بابایی از این بابت خیلی خوشحال بودیم. امیدوارم امسال برامون سالی سرشار از خیر و برکت باشه،البته می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست   عزیزدل مامان...
28 فروردين 1394

بازی،بازی،بازی

عزیزدلم روزی که به دنیا آمدی یک نفر بودی برای یک دنیا،ولی حالا یک دنیا هستی برای من... امیرعلی عزیزم برای داشتنت روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم،مرسی که هستی،مرسی که باعث شدی لذت مادر بودن رو بچشم و این روزهای خوب با تو بودن رو تجربه کنم،هیچ چیز این دنیا به اندازه با تو بودن زیبا نیست. گل پسرم دلم می خواد تا جایی که می تونم تلاش کنم تا هر دومون از این با هم بودن لذت ببریم و چیزهای جدید در کنار هم یاد بگیریم.یکی از لذت بخش ترین کارها برای من اینه که بازی های آموزشی و فکری مختلف برات بخرم و با هم بازی کنیم.شما هم خیلی ازشون لذت می بری و برای یادگیریشون مشتاقی. الان شما به راحتی انواع پازل های چوبی ساده رو می چینی.  بازی با مکع...
28 فروردين 1394

فندق کوچولو دندان های جدید مبارک!

عزیزدل مامان مدتیه که دندان هات حسابی کلافت کردن.دائما غر می زنی،هر چیزی رو با حرص به دندان هات می کشی و گاز می گیری. لثه هات متورم شدن و خبر از اومدن دندان های جدید می دن.انگار چهار پنج تا دندان می خوان با هم از لثه هات بزنن بیرون،نمی دونم این طبیعیه یا نه!! تا اینکه سر و کله نهمین دندان خوشگلت پیدا شد،دندان بالا سمت چپ. دهمین دندان کوچولوت هم رو نمایی شد. عزیزکم یازدهمین دندان،دندان پایین سمت چپ هم تو همین روزها از لثه های خوشگل و کوچولوت بیرون زد که من دقیقا متوجه نشدم کی سر و کلش پیدا شد! یک روز که با هم مشغول بازی بودیم شما داشتی قهقهه می زدی که چشمم افتاد به دندانت،انقدر از دیدنش ذوق کردم که نگو.به نظرم این دندانت از هم خوشگل تر...
12 دی 1393

محرم 93

عزیزدل مامان محرم امسال دومین محرم شما بود.امسال هم مثل سالهای قبل به هیئت خودمان رفتیم،البته برنامه ریزی برای کارها با وجود شما خیلی مشکل بود!شب ها که به هیئت می رفتیم گاهی پیش من بودی و گاهی پیش بابایی.البته من بیشتر دوست داشتم که پیش بابایی باشی تا با نحوه عزاداری آقایون آشنا بشی.شب ها که از هیئت برمی گشتیم به خانه شما حسابی پرانرژی بودی و تقریبا تا ساعت 3:30-4 صبح با هم سر و کله می زدیم تا بخوابی نفس مامان این روزها هرجا صدای روضه و یا نوحه می شنیدی می گفتی "حسین" و شروع به سینه زدن می کردی.الهی قربون اون دستهای کوچولوت برم من که انقدر خوشگل سینه می زدی عزیزدلم... امسال دهه دوم از هیئت اقوام بابایی محروم شدیم و ...
28 آبان 1393

...

شازده کوچولوی من در حال تمرین رانندگی هستش،در حین رانندگی صداهای مختلف از خودش درمیاره و میگه "بیب بیب".الهی قربون اون خنده خوشگلت برم من نفسممممممممم ...
19 مهر 1393

عزیزدلم سرما خورده!

سه شنبه 1/7مامان خورشید برای بابایی آش پشت پا درست کردن،من و شما هم به خونشون رفتیم.اون روز من حال خیلی بدی داشتم،انگار مسموم شده بودم! انقدر حالم بد بود که اگر ناراحت نمی شدن نمی رفتم،اما خوب چاره ای نبود.سعی کردم به روی خودم نیارم که حالم بده و تحمل کنم! اما شب حالم خیلی بد بود طوری که راهی بیمارستان شدم و دکتر برام یک سری دارو و سرم تجویز کرد.خیلی جای بابایی خالی بود،تو اون شرایط فقط دلم می خواست بابایی پیشم بود،فقط حضور بابایی بود که تو اون لحظه بهم آرامش می داد، اماااا... عزیزدلم شما هم سرمای جزئی ای خورده بودی و خیلی سرحال نبودی.اون روز هم دائما غر می زدی و بداخلاق بودی.فردای اون روز،چهارشنبه،به همراه دایی امین به مطب آقای دکتر دهق...
19 مهر 1393

...

نفس مامان به تقلید از من داره نان می گذاره تو تستر که گرم شه... بعد از چند دقیقه نان افتاد داخل تستر!حالا امیر علی داره تلاش می کنه که نان رو دربیاره!! اما چون تکه نانش کوچک بود دیگه نتونست درش بیاره    البته من تستر رو از برق درآورده بودم که دست گل پسرم نسوزه. ...
19 مهر 1393

واکسن دوازده ماهگی

شنبه 29/6/93 به همراه مادرجون و دایی عماد رفتیم مرکز بهداشتی و درمانی ارشاد(شریعتی) که واکسن یک سالگی شما رو بزنن.اینبار به بازوی دست راستت واکسن زدن،فقط لحظه ای که سوزن وارد دستت شد گریه کردی و بعد آروم شدی.خدا رو شکر دیگه بی تابی نکردی و تب هم نکردی.
30 شهريور 1393